گرفتاریم در وابستگی ها که باشد عامل دل خستگی ها 

خوشا بی قید و آزادی ای دل که دل بستن کشد وارستگی ها 

لالایی کن ، دل غم پرور من که آوردی بلاها برسر من 
لالایی کن که ارزامش بگیرم زدستت ای دل خوش باور من 

گرفتم راه صحرا را که شاید دل دیوانه از غم فارغ آید 
ن
دانستم که عشق آتشینت نمیخواهد دمی ترکم نماید 

اگر روی «تو» می دیدم چه می شد دگر هجرت نمی دیدم چه می شد
اگر با دست دل از باغ حسنت هزاران خوشه می چیدم چه می شد

چو تیر عشق برقلب من خورد دل پر آتشم را همرهش برد 
ولی بال و پرش را چونکه بشکست به زیر پای تو پرپر زنان مرد

+ نوشته شده توسط میثم در بیست و نهم تیر 1387 و ساعت
14:46 |

Feed=http://webgozar.com&maxFeed=5 language=javascript>
