کلبه عشق
...آرام بیا کنار چینی نازک خیالم تا مبادا بشکند این همه احساس بی جواب...
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود... دختري دلش شکست به یاد آشنایان آشنا باش کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت تو ای تنها صدا در خلوت خاموش من تو ای همه ی لحظه ها ی من وتو ای شقایق مهربان قلبم دلتنگی همچو پیچکی لجوجانه از دیوار قلبم بالا میرود و اینک محراب ابروانت کجاست تا نگاهم در آنجا نماز عشق بخواند . اگر حرفی زنم از گل تویی معنا و مفهومش زبانی اند و نانی اند و جانی به نانــی نان بــــده از در بــرانش مدارا کـــن با یــار زبانی ولیکن یار جانی را نگهدار به جانش جان بده تا میتوانی من شبا هنگام آندم که تو را نزد خود میبینم بهترین آرامش برترین خواهش و احساس نیاز در دلم میجوشد . روزها میگذرد عشق ما رو به خدایی شدن است روبه برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست. دوستت میدارم . از همین نقطه ی خاکی تا عرش . دوستت میدارم ببار باران ، ببار بر تارو پودم ببار باران بر سراپای وجودم خیس کن چشم تنم را سیراب کن کویر دل را مسیحا دم بزن دم که دم رفت از غمِ دم اگر لایق اگر خارم اگر گُل اگر رسوا اگر خاکم اگر گِل به جان تن می دهم از برِ تن بگیر جانم این منو این تن شكسته است مي دانم ، زندگي برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست! ن
يك پنجره براي ديدن يك پنجره براي شنيدن يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد و باز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را از يخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم سرشار مي كند. و مي شود از آن جا خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني ميهمان كرد يك پنجره براي من كافيست... فروغ فرخزاد و نسیم روح بخشی که هویداست
یک نفر می پرسد که چرا زود شکست؟ مادرم میگوید شاید این دفع بلاست یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه ی پنجره را زود شکست... کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد.... ولی امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید از خودم پرسیدم ارزش قلب من از شیشه پنجره هم پستر است؟؟ دل من سخت شکست هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟.......
مادرت
ادامه مطلب
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
رفت و هر چه داشت
يعني آن دل شکسته را
توي کيسه زباله ريخت
پشت در گذاشت
صبح روز بعد
رفتگر
لاي خاکروبه ها
يک دل شکسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي پريد
چيزي از کنار چشمان خسته اش
قطره قطره بي صدا چکيد
رفتگر براي کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت تکه هاي دل شکسته را به
خانه برد
سال هاست
توي اين محله با طلوع آفتاب
پشت هر دري
يک گل شقايق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
به پیوندی که بستیم باوفا باش
همیشه یاد تو در خاطرم هست
توهم هرجا که هستی یاد ما باش
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
آنجا كه دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یكی شوم
حس می كنم و میدانم
دست می سایم و می ترسم
باور می كنم و امیدوارم
كه هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
میخواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا كه دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود


اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده
غم ميشينه رو آينه، گـريه امـــونم نميده
از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام
نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام
تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره
گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره
ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه
از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه
وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!
يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره
اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده
تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده





خوشا بی قید و آزادی ای دل که دل بستن کشد وارستگی ها 

لالایی کن ، دل غم پرور من که آوردی بلاها برسر من 
لالایی کن که ارزامش بگیرم زدستت ای دل خوش باور من 

گرفتم راه صحرا را که شاید دل دیوانه از غم فارغ آید 
دانستم که عشق آتشینت نمیخواهد دمی ترکم نماید 

اگر روی «تو» می دیدم چه می شد دگر هجرت نمی دیدم چه می شد
اگر با دست دل از باغ حسنت هزاران خوشه می چیدم چه می شد

چو تیر عشق برقلب من خورد دل پر آتشم را همرهش برد 
ولی بال و پرش را چونکه بشکست به زیر پای تو پرپر زنان مرد


تو مسیر زندگی که سبز و زیباست
آسمون آبی و ستاره بارون
بوی گلهای بهاری بوی آب جاری از بوم
همه میگن که محبت و صداقت
قصه و نیاز انسان توی این زندگی اینه![]()
چه شبهایی که در آسمان تاریک شب سوسو زده ام
بلکه فریاد رسی یابم
مدتهاست که به انتظار نشسته ام بلکه رهگذری
روی به آسمان کند و مرا دریابد
چه روزهایی درتنهایی خویش چشم انتظار غروب خورشیدمانده ام
تا شب فرا رسد
آری
من همان ستاره ام
که تا ابد تنها خواهد ماند
من رسم محبت را آموخته ام ولی محبت ندیده ام
این ستاره تا ابد تنها خواهد ماند........
خیال کردم یه عمر با من می مونه
گمون کردم واسم یه همزبونه
نگفته بود پی یه عشق دیگه است
تا تحقیر بشم و دل بسوزونه
نگفت به فکر فرصتی دوباره است
برای دل بریدن فکر چاره است 
نگفت به فکر تحقیر نگامو 
شکستن غروری پاره پاره است . . . 
حالا به مرگ من راضی نمی شه . . .
می خواد جون بکنم واسش همیشه.. 

| :قالبساز: :بهاربیست: |






